Wednesday, April 29, 2009
اينجا در ميانه راه
سايه هايمان بلند و بلندتر می شود
آفتاب پس مانده
و روز رو به انتهاست
شايد ترسی نيست که ديگر
برای دل دادن به دردها دمی نمانده
و يا از همين تبسم ماسيده بر سکوت
که فرجام تمام ناگفته هاست
که می داند
شايد باز تکرا ر شديم
سايه هايمان بلند و بلندتر می شود
آفتاب پس مانده
و روز رو به انتهاست
شايد ترسی نيست که ديگر
برای دل دادن به دردها دمی نمانده
و يا از همين تبسم ماسيده بر سکوت
که فرجام تمام ناگفته هاست
که می داند
شايد باز تکرا ر شديم
.اگر فردايی در راه بود
Saturday, October 25, 2008
میلاد
تو به تمام دردها لبخند می زنی
و من در گريه ای هست می شوم
و نه برای دردها
که برای بودنم
.دستانت را می بوسم
و من در گريه ای هست می شوم
و نه برای دردها
که برای بودنم
.دستانت را می بوسم
Sunday, June 15, 2008
شادروان
چندان پيچيده نيست
آن هنگام که ناگزير
در تکرار واژه هايی لرزان و شمرده
تمام هست ها، بود می شود
به ناگاه دريابیم
که ديگر بار
بازيچه فراز و فرود های ترازوی
قضاوت بی مقدار خويش را
.از دست داده ايم
سهل و نه چندان پيچيده خواهد بود
ديگر بار و ديگر بار
فراموشی آنچه را که
آن هنگام که ناگزير
در تکرار واژه هايی لرزان و شمرده
تمام هست ها، بود می شود
به ناگاه دريابیم
که ديگر بار
بازيچه فراز و فرود های ترازوی
قضاوت بی مقدار خويش را
.از دست داده ايم
سهل و نه چندان پيچيده خواهد بود
ديگر بار و ديگر بار
فراموشی آنچه را که
.به فرومايگی حکم داده ايم
Wednesday, May 21, 2008
شبانه
شايد يکی نگاه بود
تنها
که می افروخت آغازين شعله باوری را
درپس تنگنای گمان و ترديد
تنها
که می افروخت آغازين شعله باوری را
درپس تنگنای گمان و ترديد
و در تمنای ماندن بود
ماندن باوری-
باوری ساده
-و ساده
دست هايی که بهم نزديکتر شد
...
مي دانم
تا زايش صبح
شب درازی ماندست
Thursday, April 17, 2008
تازه
Thursday, December 20, 2007
تب بلند
باش و بنشين بَر ِ شانه های لرزان سرد آتش بی دود سربرکرده از اندوه ساليان يلدايی
باش و بنشين و لب بر سرخ لبِ جامِ پيرشرابِ پرپيمان بگذار
تا سرخی گونه هايت به زردی بی جان واپسين سرد شعله وامانده جان دهد
تا هرم نفس هايت ذوب کند تمام خاطرات يخزدة جامانده از اندوه ساليان يلدايی را
...
ليک از بلند بام ناپيدای آسمان بالای سرم، آرزوهای سپيد می بارد
چکه چکه يخ می زند و برف می شود بر خستگی خاک خفته زير پايم
و چه تلخ که با روشنی آغازين باريکه سپيده دمان
در می يابم که در تمام بلندی شب
تو خود
.واپسين خاطره جامانده از اندوه ساليان يلدايی بودی
باش و بنشين و لب بر سرخ لبِ جامِ پيرشرابِ پرپيمان بگذار
تا سرخی گونه هايت به زردی بی جان واپسين سرد شعله وامانده جان دهد
تا هرم نفس هايت ذوب کند تمام خاطرات يخزدة جامانده از اندوه ساليان يلدايی را
...
ليک از بلند بام ناپيدای آسمان بالای سرم، آرزوهای سپيد می بارد
چکه چکه يخ می زند و برف می شود بر خستگی خاک خفته زير پايم
و چه تلخ که با روشنی آغازين باريکه سپيده دمان
در می يابم که در تمام بلندی شب
تو خود
.واپسين خاطره جامانده از اندوه ساليان يلدايی بودی